Sunday, August 15, 2004

بردگی برای معلمم

در سالهای ابتدایی مدرسه من شاگرد نسبتا کودنی بودم و همواره کارهایی می کردم که باعث خنده دیگران میشد.اما در دبیرستان اتفاقی افتاد که خیلی جالب بود بطوری که مسیر زندگی منو تغییر داد.دبیر جدید انگلیسی من در سال دوم بسیار زیبا بود . خانم تاچر تقریبا 30 ساله بود. از آنجایی که من شاگرد درس نخوان و شلوغی بودم در کلاس باعث خنده همکلاسیام و به هم خوردن نظم کلاس .می شدم.و به همین علت هم خانم تاچر بارها منو از کلاس بیرون کرده بود
اما یک روز که طبق معمول باعث به هم خوردن نظم کلاس شدم خانم تاچر به من گفت که بعد از کلاس بمونم تا منو ادب کنه.بعد کلاس من برگشتم توی کلاس پیش خانم تاچر.او به من گفت : کریستینا میز منو تمیز کن . من هم میز رو کمی جمع و جور کردم.زمان می گذشت .سپس خانم تاچر به سمت در کلاس رفت و در رو بست و اونو قفل کرد بعد برگشت و روی صندلی نشست . کفشهاشو درآورد وبعد جورابهای نازک بلند و سیاهش رو از پاش کشید بیرون.من چیزی نمی فهمیدم جز اینکه دیدم خانم تاچر پاهای خیلی زیبایی داشت و یک انگشتر نقره ای با یک نگین قرمز تو انگشت پاشون کرده بودن.خانم تاچر گفت : کریستینا یه لحظه بیا اینجا.من رفتم جلو نزدیک معلمم کنار میز ایستادم.خانم تاچر گفت : کریستینا میخوای این درس رو پاس کنی .گفتم : البته خانم تاچر.او گفت : ولی من قصد ندارم توی این درس به تو نمره قبولی بدم برای تو خیلی دیر شده که خودتو به سطح کلاس برسونی و نمره قبولی بگیری اما اگه تو .دستور منو قبول کنی به تو نمره قبولی میدم
اون چیه خانم تاچر ؟ فقط بگو موافقی یا نه؟ من البته که موافقم ولی خوب بگید شرط چیه.خانم تاچر گفت : کریستینا زانو بزن.من هم روی زمین در مقابل معلمم زانو زدم.گفت : حالا خم شو جلو تا صورتت بین انگشت های پاهای من قرار بگیره.من پرسیدم ولی چرا ؟ خانم تاچر گفت : هیچ کس حرف احمقی مثل تورو باور نمیکنه اگه بگی که من بهت گفتم پاهامو بو بکشی ولی در عوض من می تونم تورو مردود کنم. پس خم شو بینی ت رو به پاهام بچسبون و دهنت رو ببند و بو بکش.من شوکه شده بودم.خم شدم و بینی مو لای انگشت های پای معلمم بردم و دهنم رو بستم و وقتی می خواستم نفس بکشم مجبور بودم پاهای عرق کرده خانم تاچر رو بو کنم.خانم تاچر گفت : خوب بگو چه بویی میده ؟ از صبح تو کلاس پاهام توی کفشهام بوده و کلی عرق کرده .جواب بده برده من چه بویی میده ؟ سپس خانم تاچرپاهاشو روی لبهای من گذاشت و فشار داد .نم روی پاهاشو و بوی عرقش رو احساس میکردم.او گفت : از امروز به بعد تا آخر ترم تو باید هر روزبعد کلاس پاهای عرق کرده و نمدار منو با زبونت تمیز کنی در حالیکه من روی صندلی می شینم و کاغذهامو مرتب می کنم.اما نه ممکنه این به اندازه کافی پست کننده نباشه با تو باید خشن تر از این رفتار کنم.روی زمین دراز بکش.من روی زمین دراز کشیدم خانم تاچر پای چپش رو روی صورت من گذاشت و خیلی محکم فشار داد و بعدبا انگشت بزرگ پای راستش با لبهای من بازی کرد.من متوجه شدم که زیر پاهای خانم تاچر خیلی نمناک و کثیفه.خانم تاچر گفت از این به بعد فکر نمیکنم توی کلاس بخندی چون به قدرت من پی بردی.حالا بلند شو و با زبونت پاهامو خوب تمیز کن.من بلند شدم و با زبونم پاهای خانم تاچر رو اونقدر لیس زدم تا کاملا تمیز شد.بعد گفت حالا برو و من به سمت در حرکت کردم ولی خانم تاچر منو صدا زد و گفت بیا جایزه امروزت رو بگیر و بعد برو.خانم تاچر آب دهنش رو تف کرد رو زمین و گفت اینو بخور.من حالم داشت به هم می خورد ولی مجبور بودم خم شدم .آب روی زمین رو خوردم و بعد اجازه داد که برم

شهلا

حدود یک سال پیش اتفاق افتاد.من علاقه زیادی به سایت های بردگی برای خانمها داشتم . ولی نمی تونستم و در حقیقت نمی خواستم که به همسرم بگم . شبها و روزهای زیادی پشت کامپیوتر می نشستم و از سایت های مختلف دیدن می کردم و لذت می بردم.من اکثر لحظه های زندگیم رو تو فکر این بودم که برده زنی باشم ولی هرگز شهامت گفتن این موضوع رو به کسی نداشتم.یه روز که تو خونه پشت کامپیوتر نشسته بودم همسرم به خونه برگشت و دید که من به اینترنت وصل شدم و یه لحظه یکی از اون سایتهایی رو که نگاه میکردم دید. شهلا چیزی به من نگفت و وانمود کرد که اصلا چیزی ندیده. ولی روز بعد رفته بود و کامپیوتر رو وارسی کرده بود و فهمیده بود که من به چه سایتهایی نگاه کردم. روز بعد که من به خونه برگشتم با منظره عجیبی روبه رو شدم.شهلا تو اتاق کارش روی تخت دراز کشیده بود و یه شلوار آبی از زانو و یه جفت کفش اسپورتی نارنجی با یه جفت جوراب ضخیم سفید پوشیده بود. چشم من سریع به کفشهای اسپورتی و جورابهای سفیدش افتاد.شهلا به من گفت که یک ساعت و نیمه که داره پیاده روی می کنه و خیلی خسته شده.او گفت که پاهاش خیلی خسته شده و از من خواست اگه ممکنه کمی پاهاشو مالش بدم تا خستگیش بره.من هم چون این آرزوی من بود گفتم : با کمال میل عزیزم من هم کنار تخت زانو زدم و شروع کردم به آرومی بند کفشهای ورزشی اونو باز کردن.من پیشتر از تمام لحظه هایی که سایت هارو تماشا می کردم از این لحظه لذت بردم.وقتی که من کفشهاشو در می آوردم می تونستم جوراب های سفید عرق کرده و نمناک شهلارو ببینم و بو کنم.بعد از اینکه کفش رو درآوردم اولین چیزی که پدیدار شد جورابهای سفید مایل به شیری رنگش بود.اون جوراب های گرم و عرق کرده از توی زندان کفشهای شهلا بیرون اومدن. و پاهاشو تو دستم گرفتم جورابهاش خیلی گرم و نمناک بودند. بعد من کفش دیگه شو درآوردم و اون یکی جوراب نمناک عرق کرده شو هم لمس کردم.من شروع به مالش دادن پاهاش کردم و طولی نکشید که دستهای من از تماس با جورابهای عرق کرده ش گرم و نمناک شد.لحظه های سختی بود.بعد حدودا ده دقیقه که از مالش گذشت شهلا شروع به نارضایتی از نحوه مالش دادن من کرد.من هم به حالت شوخی بهش گفتم که چیکار کنم ؟ می خوای با زبونم و لبهام پاهاتو مالش بدم؟
.شهلا گفت : زود باش جورابهای عرق کرده مو ماچ کن
من داشتم به لحظه هایی می رسیدم که همیشه آرزوشونو داشتم.حالا من در مقابل یه جفت پای زنونه بودم که جورابهای سفیدش در اثر دو ساعت پیاده روی کاملا خیس و عرق کرده بود.نمی دونستم باید چیکار کنم ؟ باید شروع کنم و با زبونو پاهاشو لیس بزنم یا نه هنوز زوده ؟برگشتم بالا رو نگاه کردم .شهلا داشت باز هم از نحوه مالش دادن من شکایت می کرد در حالیکه یه خنده شیطانی تو لبش بود.من شروع کردم به بلعیدن کف جورابهاش با دهن و زبونم. من اول خیلی آروم انگشتهاشو بوسیدم و بعد شروع کردم به لیسیدن انگشتاش و کف جوراب های نمناکش از پاشنه تا نوک انگشت. مزه جوراب هاش شور و نمناک بود . و بعد هر پنج تا انگشتش رو باهم توی دهنم گذاشتم و با زبونم لیسیدم.من این کارهارو حدود یک ساعت ادامه دادم تا وقتی که دهنم و زبونم خسته شدن و لبهام از عرق جورابهاش نمناک شدن. سپس من کارمو تموم کردم و از شهلا پرسیدم که خستگی پاهاش برطرف شدند؟ که ناگهان شهلا فریاد بلندی کشید و گفت : کی بهت اجازه داد که کارتو تموم کنی برده من ؟من خشکم زده بود و بعد گفتم : شهلا من برده تو نیستم . من فقط پاهاتو مالش دادم همین. که شهلا بلند شد و سیلی محکمی به من زد و گفت تو بدون اجازه من حق نداری حرف بزنی. از این به بعد همه چیز توی این خونه فرق می کنه . تو دوست داری برده باشی و پاهای زنانه رو بلیسی . درست حدس زدم ؟از امروز تو فقط یه برده بی ارزش برای من هستی و باید تمام دستورات منو مو به مو انجام بدی و من میسترس تو خواهم بود و اگه از دستورات من سرپیچی کنی تو رو تنبیه می کنم


Wednesday, July 21, 2004

مهمانی

 
اونروز پنجشنبه بود و منم سر کار بودم که موبایلم زنگ زد . اربابم بود و ازم خواست که امشب برم اونجا ظاهرا میسترس یک مهمانی داشتن و من را برای انجام کارهاشون احضار کرده بودن .
من تا بحال فقظ 1 بار اجازه پیدا کرده بودم که وارد خونه ارباب بشم که البته اون موقع هم کسی خونه نبود و میسترس میخواستن که در حالی که ایشون در مسافرت بودن من منزل را تمییز کنم .
به خاطر این هم بود که وقتی ارباب به من گفتند برم منزل ایشان ، احساس عجیب و بسیار خوبی در خودم احساس کردم .
حدود ساعت 3-2 بعد از ظهر بود که به دم خونه ارباب رسیدم . زنگ زدم و از پشت آیفون خودمو معرفی کردم . بعد از اینکه در باز شد سریع وارد شدم و اومدم تا دم در ورودی . میسترس اونجا ایستاده بود و ظاهرا داشتن میرفتن بیرون تا منو دید لبخندی زد و گفت به موفع اومدی زود بیا پایم را ببوس تا کارهایی را که باید امروز انجام بدی بهت بگم . ارباب در اون لحظه یک تی شرت راحت به همراه شلوار جین پوشیده بود و کفشهای اسپرت به پا داشت شلوارش کمی کوتاه بود به طوریکه لبه جورابهای سفیدش مشخص بود .
من همون جلوی در به زمین افتادم و کفش ارباب رو بوسیدم . بعد میسترس با پاهاش به طرف زمین سالن پذیرایی اشاره کرد و گفت : اول از همه میخوام که کف این سالن را برق بندازی و حسابی کف اینجا را دستمال بکشی . بعدش میری و همه میوه ها و شیرینی ها رو درست میچینی توی ظرفها . راستی آیینه اطاق منو هم باید تمییز کنی و بعد همونجا میشینی تا من بیام .
و سپس میسترس از خانه خارج شدن . من بدون درنگ مثل یک برده شروع به کار کردم و کف سالن را اونقدر دستمال کشیدم که سرامیک ها برق میزدن و بعد رفتم سراغ میوه ها و شیرینی ها . حجم اونها زیاد نبود و معلوم بود که تعداد مهمانهای اونشب حداکثر 5 -4 نفر بیشتر نیست . کارمو سریع انجام دادم و طبق دستور رفتم توی اطاق ارباب .وااااااااااااای خدای من . من هیچوقت طاقت دیدن لباسهای ارباب را ندارم ! انواع لباسهای مختلف گوشه کنار اطاق بود و انواع مدلهای کفش روی زمین . معلوم بود که میسترس بدنبال یه لباس مناسب میگشته واسه شب. همین که احساس میکردم هر کدام از اونها لحظه ای افتخار اینو داشتن که با پوست بدن میسترس تماس داشته باشند منو دیوونه میکرد.
آیینه اطاق را کاملا تمییز کردم و همونجا نشستم و منتظر موندم.
حدود یک ساعت بعد بود که احساس کردم صدای در اومد .میسترس بود . وقتی اومد توی سالن لبخندی از رضایت زد و وارد اطاق شد . من بصورت چهار دست و پا در جلوشون قرار گرفتم و سلام کردم و سرمو گرفتم بالا .
واااااااااای ی ی ی ی ی ی . میسترس از آرایشگاه اومده بود و بسیار بسیار زیباتر از گذشته شده بود . موهاشونو های لایت کرده بود و پوست صورتش برق میزد . ناخنهای فرنچ شده و ... من جرات حرف زدن دیگه نداشتم . مسیترس که متوجه شده بود در حالیکه روی صندلی جلوی میز توالت مینشست گفت : افرین برده من . خوب وظایفتو انجام دادی . حالا فعلا بیا کفش و جورابمو در بیار و پاهامو ماساژ بده . من همونطور چهار دست و پا رفنم جلوی میسترس و بعد ار بوسیدن کفش ها شروع به باز کردن بند های کفشهای میسترس کردم . اونها را همونجا کنار میز گذاشتم و سپس جورابهای سفید میسترس را در آوردم . وفتی که داشتم اونها را در می اوردم چشمم افتاد به ناخنهای بلند پای میسترس که لاک قرمز آتشی داشتند ! من نگاهم میخکوب شده بود که صدای میسترس منو به خودم آورد ." برده نمیخوای پای منو لیس بزنی ؟؟؟ زود باش . امروز میخوام که جلوی دوستام نشون بدم که چه سگ کوچولوی خوبی دارم "
من درست مثل یه سگ شروع به لیسیدن پاهای میسترس و ماساژ دادن اونها کردم درحالیکه ایشون هنوز داشتن میخندیدن .بعد از چند دقیقه میسترس از جاش بلند شد و گفت :" خوب . حالا همونجوری که هستی بمون و سرتو هم بذار روی زمین . من میخوام لباسامو عوض کنم و دوست ندارم که موقع درآوردن و پوشیدن لباسام کسی بهم نگاه کنه "من اطاعت کردم و سرمو روی زمین گذاشتم . صدای در آوردن لباس را میشنیدم . و بعد انگار میسترس دنبال یک لباس میگشت . بعد از چند لحظه معلوم بود که لباس خاصی را پیدا کرده باشند شروع به پوشیدنش کردند . و بعد هم مثل اينکه کار پوشیدن لباس تموم شده باشه چند لحظه هیچ صدایی نیومد . در همین لحظه صدای میسترس رو از بالای سر خودم شنیدم که دستور دادن : " پاشو سگ کوچولوی من ، بدو و از توی کشوی اول دراور یکی از اون جورابهای نازک مشکی و بلند منو بیار و پام بکن تا من به آرایش خودم برسم "
وقتی که سرمو بالا آوردم نمیتونستم باور بکنم . میسترس یک تاپ کوتاه مشکی و کاملا چسبون پوشیده بودن طوریکه ناف زیباشون معلوم بود . به همراه یک دامن بلند و لختی که تقریبا تا مچ پاشون میرسید و یک چاک در کنارش داشت که تا بالای زانوشون امتداد داشت . من فکرشم نمیتونستم بکنم که اربابم در این لباس چقدر زیبا شده بود . بسرعت بلند شدم و رفتم سراغ دراور . کشو را که بیرون کشیدم توی دلم خالی شد . تمام جورابهای میسترس در اونجا قرار داشتند . هر کدام از انها به تنهایی میتونستند یک پسری مثل منو به زانو در بیارن .
جوراب مورد نظر میسترس را پیدا کردم و اومدم و اونها رو پای میسترس که همچنان مشغول مرتب کردن ابروهاشون بودن کردم . کارم که تموم شد میسترس اشاره ای به جا کفشی کرد و گقت : " برو از اونجا کفش مشکی های منو بیار . همونهایی که پاشنه بلند داره و بندش به دور مچ پام بسته میشه "من که دیگه داشتم مشاعرم از دست میدادم . وقتی که میخواستم در جا کفشی را باز کنم ، دستام میلرزید ولی از ترس اینکه مبادا میسترس تصور کنه که کارمو به درستی و به سرعت انجام نميدم ، بدون اینکه به بقیه کفشها نگاه کنم ، همون کفش را که جلوی همه بود برداشتم و پیش میسترس برگشتم . و اجازه خواستم تا بذارن کفش را پاشون بکنم . میسترس با سر اشاره کرد که میتونم . من هم پای میسترس را در کفش ها گذاشتم و شروع به بستن بند انها دور مچ و ساق زیبای پای میسترس کردم.
چیزی که شدیدا توجه منو جلب کرده بود حلقه کوچکی بود که پشت لنگه راست کفش میسترس قرار داشت و من هر چی فکر کردم متوجه نشدم که میسترس چرا این کفش را انتخاب کرده و اون حلقه به چه دردی میخوره .
در همین افکار بودم که میسترس بهم گفت " خوب من دیگه تقریبا کارم تموم شد . الان هم دیگه باید دوستام یواش یواش بیان دیگه . آهان داشت یادم میرفت ! باید سگ کوچولوم را هم حاضر کنم راستی " من نفهمیدم منظور میسترس از حاضر کردن من چیه ؟؟ آخه اصلا فکر نمیکردم که منم میتونم در مهمانی حضور داشته باشم .
میسترس به طرف دراور رفت و از روی اون چیزی رو برداشت و طرف من پرت کرد و بهم گفت " زود باش سگ کوچولو . یه قلاده خوشگل واست انتخاب کردم . زود ببندی دور گردنت "
آره ! اون چیزی که میسترس به طرف من پرت کرده بود یه قلاده مشکی بود که یه زنجیر تقریبا کوتاه طلایی هم داشت . من از اینکه میسترس میخواست منو بعنوان سگ خودش قبول کنه تو پوست خودم نمی گنجیدم . سریع قلاده را برداشتم و دور گردنم بستم و اونو سفت کردم . فقظ چیزی که عجیب بود این بود که میسترس چطور میخواست سر زنجیر قلاده را بگیره ؟ آخه خیلی کوتاه بود و اگه میسترس میخواست بگیردش باید مینشست روی زمین ؟؟!؟!
میسترس که متوجه تعجب من شده بود بهم گفت " چی شده سگ کوچولوی من ؟ از قلاده ات خوشت نیومده ؟ "
من سریع جواب دادم : نه بانوی من ! اصلا اینچوری نیست . فقط میخواستم بپرسم که چه جوری سر این زنجیر را شما به دست میگیرید ؟
میسترس ناگهان زد زیر خنده و گفت " احمق ، واقعا فکر کردی که من زنجیر تو را به دستم میگیرم ؟ نه سگ کوچولو این افتخار خیلی خیلی برای تو زیاد هستش . حالا زود باش بیا اینجا جلوی من تا بهت بگم "
من درست مثل یه سگ که به حرف اربابش گوش میده اومدم و جلوی پای میسترس قرار گرفتم . میسترس پای راستشو گذاشت روی گردن من و خم شد و سر زنجیر قلاده منو برداشت و حلقه اش را انداخت به حلقه پشت کفش .
خدای من !!!!!!!!!!!!!! اینجوری ارباب من هر جا که ميرفت من هم بایستی به دنبالشون درست مثل یه سگ چهار دست و پا میدویدم ! در حالیکه فقط چند سانتی متر با پاهای زیبای میسترس فاصله داشتم .
صدای آیفون منو بخودم آورد . مهمانها بودن حتما .....

 
 
 
حدسم درست بود . مهمانها بودند. 3 تا از دوستهای صمیمی میسترس سارا ، پرستو و ناتالی

همه اومدن تو و با میسترس رو بوسی کردن و نفر اول که خانم سارا بود حتی متوجه من که کنار پای میسترس نشسته بودم نشد .خانم سارا یه پیراهن تقریبا خیلی کوتاه پوشیده بود که تا بالای زانوش بود به همراه بوتهای بلندی که تا زانوهاش را پوشانده بود و بعد از احوالپرسی رفت وارد سالن شد. نفر بعد خانم پرستو بود که اونروز یک پیراهن تنگ و چسبان پوشیده بود با یک شلوار پارچه ای کوتاه به همراه صندلهای روباز پوشیده بود طورکه ناخنهای صورتی رنگش کاملا به چشم می آمد .وقتی بطرف میسترس اومد ناگهان متوجه من شد و گفت : ای وای ، چه با مزه این همون برده ات هست که میگفتی ؟؟
میسترس هم با خنده گفت : اخ یادم رفت سگم را بهتون نشون بدم . سلام کن به دوست من سگ کوچولو ؟
من هم در حالیکه خانم پرستو جلوم ایستاده بود ، شروع کردم به لیس زدن روی ناخنهای پاش که گفت " ای وای ، چه با مزه پامو لیس میزنه ! خوش به حالت . منم باید یه دونه از این سگ خانگی ها داشته باشم " و بعد همه خندیدن و او هم به طرف سالن رفت.
نفر آخر خانم ناتالی بود که اون هم یک پیراهن و دامن تقریبا کوتاه پوشیده بود و بوتهای پاشنه بلند و نوک تیز بیشتر از همه چیز جلب توجه میکرد .اونهم وفتی اومد جلو یک کم با نوک کفش زیر گردن منو نوازش کرد و گفت " آخی ، چه با مزه است "
و بعد او هم به طرف سالن راه افتاد و میسترس هم بدون توجه به من که باید خودمو با حرکات پای میسترس تنظیم میکردم سریع به دنبال میهمانها و به طرف سالن رفت . من اگه کمی سرعتمو کم یا زیاد میکردم علاوه بر اینکه زیر پاشنه های تیز کفش های میسترس له میشدم ، اونوقت تازه باید به خاطر این بی دقتی مطمئنا تنبیه شدیدی هم میشدم . بنابراین تمام فکرم را متوجه حرکت پای میسترس کرده بودم .
ساعت حدود 12 شب بود ، همه خانمها اینقدر که رقصیده بودن دیگه حال ایستادن نداشتن و هر کدوم رو یکی از مبل ها لو داده بودن و میگفتن و میخندیدند . میسترس منو از همون ابتدا که مهمانها وارد شدند به پایه یکی از صندلیهای کنار آشپزخونه بست و خودش رفت پیش مهمانها .دیگه منم که 4 -3 ساعت بود که به حالت چهار دست و پا بودم و حسابی زانوهام درد گرفته بود .
در همین حالت بودم که دیدم میسترس از توی سالن داره میاد نزدیکم . سریع از روی زمین بلند شدم و به حالت چهار دست و پا قرار گرفتم . میسترس تا منو دید گقت : اٍ ا ٍ اٍ اصلا یادم نبود تو را اینجا بستم سگ کوچولو . بذار مشروبها را از توی یخچال بردارم اونوقت تورا هم با خودم میبرم .
میسترس رفت توی آشپزخانه و از توی فریزر 2 تا قوطی آبجو برداشت و برگشت به طرف من . میسترس پای راستش رو گذاشت روی شونه ام در حالیکه من بوی عطری که میسترس همیشه به پاهای خودش میزنه را داشتم احساس میکردم ، میسترس سر قلاده را گرفت و قلاب کرد به پشت کفش و گفت حالا بدو سگ خوب .
من با اشتیاق تمام کنار پای میسترس داشتم راه میرفتم همینکه وارد سالن شدیم هر 3 خانم تا منو دیدند زدند زیر خنده .
خانم سارا رو به میسترس کرد و گفت : من میخوام بدونم که تو چطوری این سگ را پیدا کردی .
خانم ناتالی هم در حالیکه میخندید گفت : ظاهرا که خیلی هم خوب تربیتش کردی ، ببینم کتکش هم میزنی ؟
خانم پرستو هم درحالیکه داشت جام تو دستش را پر میکرد گفت : من عاشق اینم که یه پسر بیافته به پاهام و التماس کنه ، کفشامو لیس بزنه ، پامو ببوسه ، واااااااااای چه عالی میشه ها !

درست همین موقع بود که موبایل میسترس زنگ زد . وقتی میسترس گوشی را برداشت گفت باشه الان زنگ میزنم . بعد رو به دوستانش کرد و گفت بچه ها شما خوش بگذرونید تا من برگردم ، باید یه تلفن بزنم .
بعد به سمت یکی از اتاقها رفت و منم به دنبالش را ه افتادم ، میسترس هنور چند قدمی نرفته بود که ناگهان ایستاد و بازهم پای زیباشو روی گردن من گذاشت و قلاب را از پشت کفش درآورد . دوستانش همه داشتن نگاهش میکردن و ظاهرا همه داشتن لذت میبردند که میسترس چگونه واقعا با یک پسر درست مثل یک سگ رفتار میکنه.
میسترس رو به مهمانها کرد و گفت : بچه ها میتونید با این توله سگ بازی کنین تا من بیام . و سپس با نوک تیز کفشها چنان لگدی به پشت من زد که من به وسط سالن پرت شدم و همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردن.
صدای پاشنه های کفش میسترس که دور شد ، من جرات کردم که بلند شم از روی زمین و بایستم در وسط سالن . هر سه مهمان را میدیدم که هر کدومشون داشتن فکری در مورد من میکردند .
ناگهان پرستو که از اول هم ظاهرا عاشق داشتن یه همچین برده ای بود بلند شد و اومد به طرفم. دیگه کاملا رودر روی من قرار گرفته بود .و قتی که توی چشماش نگاه کردم بلافاصله گفت : زانو بزن پسر و کفشمو ببوس . ميخوام ببينم چطور يه پسر ميتونه کفشامو ببوسه ؟من چاره ای نداشتم . چون ميسترس دستور داده بود من بايد تابع مهمانها هم باشم. زانو زدم و با احترام شروع به بوسيدن صندلهای زيبايی که پوشيده بود کردم . کاملا مشخص بود که پرستو داره واقعا لذت ميبره چون از خوشحالی نتونست که خودشو نگه داره و منو ول کرد و رفت روی صندلی نشست در حاليکه هنوز داشت ذوق ميکرد.اينبار نوبت خانم سارا بود که از اول به من زياد توجه نداشت. بهم گفت بدو بيا اينجا جلوی من سگ کوچولو.من فهميدم که ايشون از سگ بودن من لذت ميبرند پس همون جوری که روی زمين بودم ۴ دست و پا به سمت ايشون رفتم . خانم سارا در حاليکه به من داشت واقعا به شکل يک سگ نگاه ميکرد گفت : خوب حالا دوست دارم که اين سگ بدو بياد جلو و بوتهای منو ليس بزنه تا من لذت اينکه يک پسر افتاده به پام تا کفشهام رو ليس بزنه را بچشم .من هم بدون معطلی شروع به ليسيدن بوتهای بلند خانم سارا کردم. خانم سارا هم داشت به دقت منو نگاه ميکرد و گاهی هم خودش پاشو اينور اونور ميکرد تا کار من راحت تر باشه.من که حسابی مشغول تمييز کردن بوتهای ايشون بودم متوجه نشدم که خانم سارا اشاره ای به دوستاش کرد و ناگهان با نوک تيز بوت چنان به من ضربه زد که با صورت خوردم زمين. ناگهان صدای خنده همه بلند شد ...

 
 


من هنوز گیج بودم . فکرش را هم نمیکردم که خانم سارا با من اینجوری کنه . توی همین افکار بودم که صدای خانم ناتالی منو بخود آورد .
"بیا اینجا سگ کوچولو. من فکر میکنم که خیلی کارهای دیگه میشه با این برده انجام داد . کارهایی که واقعا آدم لذت ببره . اونوقت اگه نتونست بخوبی کار کنه اونوقت باید کتکش زد "
من به همون صورت چهار دست و پا به سمت خانم ناتالی رفتم و در مقابل ایشون که روی مبل کاملاٌ لم داده بود قرار گرفنم طوریکه فقط چند سانتیمتر با بوتهای زیبای خانم فاصله داشتم . میتونستم حدس بزنم که چه کاری رو از من انتظار دارم به همین خاطر بدون اینکه چیزی بهم بگه شروع کردم به لیسیدن کفشهای خانم .
خانم نانالی در حالیکه کاملاٌ خوشحال بود رو به دوستانش کرد و گفت:"دیدید حالا چه سگ تربیت شده ه ای میسترس داره . این سگ کوچولو وظیفه اش را خوب بلد هستش . ببینید با چه ولعی داره کفشهای منو لیس میزنه . من باید این سگ را وقتی که جایی دعوت هستم از میسترس قرض بگیرم چون واقعا نسبت به تمیزی کفشهام حساس هستم و هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که یه پسر کفشهامو لیس بزنه "
چشمهای خانم ناتالی از لذت داشت برق میزد و من هم همچنان مشغول لیسیدن بوتهای ایشون بودم.
وقتی که حسابی بوتها را برق انداختم ( چون در حقیقت این کار را همیشه برای میسترس انجام میدم و فکر کنم که حسابی وارد شدم ) خانم ناتالی یه شکلات از ظرف کنار میز برداشت و روی زمین پرت کرد و گفت " آفرین سگ خوب . اینم جایزه ات که باید همون کنار پای من بخوری " و همه شروع به خندیدن کردن . منهم با کمال میل شکلات را که کنار پاشنه بلند بوت خانم ناتالی افتاده بود با دندانهام برداشتم و خوردم .
خانم سارا ناکهان رو به خانم ناتالی کرد و گفت :" ناتالی ، یه لحظه بفرستش اینجا میخوام ببینم که چه کارهای دیگه ای بلد هستش ؟ "
خانم ناتالی هم با پاشنه کفش ضربه آرومی به من زد و گفت " بدو برو اونجا سگ کثیف "
من سریع به همون صورت چهار دست و پا به سمت خانم سارا رفتم . و فتی که به نزدیکش رسیدم دیدم که سیگارش را از توی کیفش در آورد و روشن کرد و سپس در حالیکه زیر سیگاری را روی پشت من قرار میداد با خنده گفت " آره ، واقعا که خیلی کارها میشه با یه برده پسر انجام داد " و از من درست به عنوان یک میز استفاده کرد . من فکر میکردم که نباید کار مشکلی داشته باشم ، و من هم از ديدن بوتهای بلند خانم سارا که در نزديکی صورتم قرار داشت واقعا لذت میبردم.
در حال نگاه کردن به کفشهای خانم سارا بودم که او هم متوجه من شد . و به دوستاش گفت " آخ . من همیشه دوست دارم که پاهام را با کفش روی میز بذارم . حالا واقعا از این کار را روی این برده ميتونم انجام بدم و لذت ببرم چون دیگه نگران کثیف شدن کفشهام یا میز نیستم "
و سپس پاهاشون را روی من گذاشتند . و به همین شکل به سیگار کشیدن ادامه دادند .
تقریبا 5 دقیقه به شکل میز بودم که صدای پای میسترس آمد. خانم سارا پاهاش را از پشتم برداشت و رو به میسترس کرد و گفت " ببخشید ، ما چون بهمون گفتی که میتونیم با سگت بازی کنیم یک کم باهاش بازی کردیم " و همه شروع به خندیدن کردن . من زیر سیگاری را از پشتم برداشتم و به طرف میسترس رفتم و شروع به لیسدن کفشهای ایشون به علامت سپاسگذاری کردم . میسترس هم گفت " اشکالی نداره بچه ها . حالا بگید گه باهاش چکار کردید ؟ فکر نکنم که چیز جدیدی بهش یاد داده باشید . هر چی باشه شما هنوز یه میسترس نیستید"
همه خنديدند و شروع به تعريف کردن کارهايی که با من کرده بودند کردند .و همچنين از کارهايی که ميتونند با يه پسر انجام بدن صحبت کردند.کم کم دوستان میسترس آماده رفتن میشدند .
هر کدامشون هم قبل از رفتن دستی به سر و گوش من کشییدند و مهمانی تمام شد.
میسترس بعد از اینکه مهمانها رفتند اجازه دادند که بعد از بوسیدن کفشهاشون مرخص بشم ، و منهم با کمال میل پای زیبای میسترس را بوسیدم و برگشتم خونه.

زهرا

 من بالاخره بهش گفتم كه مي ميرم واسه پاهاش و دوس دارم برده پاهاش باشم و اون روز آخرين روزي تو زندگيم بود كه اونو به اسم صدا كردم.بعد از اينكه فهميد اين حسو دارم يه خورده بهم خيره شد بعد يهو طوري با كشيده زد توي صورتم كه افتادم روي زمين ،اونوقت كفش ورزشيشو گذاشت روي گردنم و گفت:تو چي گفتي؟من برده وار جواب دادم كه عاشق و برده پاهاش هستم.اونوقت اون با لگد زد توي صورتم (درست همون جايي كه با كشيده زده بود)بعد صورتمو كه يه ور شده بود با پاش راست كرد .اونوقت كفششو گذاشت روي لبام و بينيم وپرسيد:
-اين جاييه كه تو مي خواي باشي؟
من جواب دادم:
-آره زير پاهاي زهرا
اون چند ثانيه كف كفششو ماليد روي صورتم بعد پاشنه كفششوكرد توي دهنم و گفت:
-درست حرف بزن برده!اسم من واسه تو الهه زهراس!خوك!
من نمي تونستم جوابي بدم.آخه كفشش توي دهنم بود.آخرسرپاشوازدهنم درآوردودستور داد:
-مي دونم چيكار كنم!دنبال من بيا طبقه بالا .حواست باشه كه هر پله اي رو كه الهه تو روش پا مي ذاره ببوسي !حتمن مي دوني كه بايد روي زانوهات بياي.
 
اونوقت پا گذاشت رو صورتم و ردشدواز پله ها رفت بالا.منم به همون شكلي كه يه برده بايد دنبال اربابش راه بيفته ،دنبالش رفتم.هرپله اي رو كه سرورم پاگذاشته بوددو بار بوسيدم كه حدود 20 تا پله مي شدن.عاقبت به اتاق نشيمن رسيدم.اون روي يه مبل نشسته بود و منتظر من بود.وقتي رسيدم،كفشاي ورزشيشو با پا درآورد و انداخت جلوي پاهاش.بعد به من كه روي زانوهام بودم گفت سينه خيز برم سمت پاهاش.منم خودمو كشون كشون به پاهاش رسوندم.حالا جلوي پاهاش به خاك افتاده بودم.
ازم پرسيد:
-همه پله ها رو بوسيدي خوك؟
-بله سرورم.
-خوبه حالا مي خوام دماغتو بكني تو كفش من وبمالي و از من تشكركني كه چنين اجازه اي بهت دادم.
من بينيمو توي كفشش كردم . همين جوري پشت سرهم اش تشكر مي كردم.بعد از حدود 10 دقيقه يه لگد به من زد و گفت:
-تو چي هستي خوك؟
-من يه خوكم سرورم.
-اونوقت جاي تو كجاس خوك؟
-زيرپاهاي شما سرورم.
شروع كرد به خنديدن:
-سهيل .هيچ مي دونستي من هميشه دوس داشتم تورو مث الان زيرپاهام ببينم يا درحالي كه پوزتو توي كفشام مي مالي؟
-نه سرورم
-خب از اين به بعد تو زير پاهاي من زندگي مي كني،غذا مي خوري،مي خوابي وآخرش مي ميري.اگرم نمي خواي بزن به چاك چون كاراي بهتري دارم كه بكنم.
با يه كم مكث گفتم:
-بله سرورم
-خوبه.خب،من مي دونم كه خوكا نمي تونن پارس كنن ولي تو مي توني سعي كني كه پارس كني نه؟
-بله سرورم.
-خب پس چه مرگته كه معطلي؟پارس كن!مث يه سگ!
من شروع كردم به پارس كردن اما صدام درست در نمي اومد.اونوقت اون بهم خنديد و گفت:
-برده !تو بايد خيلي چيزا يادبگيري.
بعد سر منو خم كردو پوزه منو توي كفشاش ماليد و اين كاريه كه من از اونوقت تا حالا مي كنم

بهار

 
من دانش آموز يه كالج كوچك خصوصي هستم و هميشه يه حس فوت فتيش (اميدوارم همه بدونن چيه-مترجم) داشته م كه منو اذيت مي كنه.من عاشق اينم كه موقع بهار پاهاي خانما رو ديد بزنم كه چجوري ميان توي فضاي آزاد كفشا و صندلاشونو در ميارن و با پاي برهنه مي شينن(تقريبن شبيه ايران خود مون!-مترجم)
اما الان بهار نبود.اواخر تابستون بود و هوا خيلی گرم بود و اين حس داشت منو ديوونه مي كرد.يكي از اين روزا من سر كلاس نشسته بودم و طبق معمول داشتم پاي دخترا رو ديد مي زدم.اونا اكثرن كفشاي ورزشي پوشيده بودن .هرچي منتظر شدم كه يكي يه خورده پاشو از كفش بيرون بياره نشد.خوب!اينجا كلاس بود.و طبيعي بود دخترا يه خورده رسمي بشينن.ولي بعد ازكلاس مي دونستم كجابايد برم .آخه دو هفته به پايان ترم بودو تحقيقا بايد آماده مي شد.آره درسته!كتابخونه كالج.اكثر دخترا مي رفتن اونجا.
من يادگرفته بودم كه توي كتابخونه يه گوشه خلوت و دور بشينم و از اون دور برم توي كار پاهاي دخترا !اينجوري چيزاي قشنگي مي شد ديد .انگشتاي پاي خوشگل برهنه يا تو جوراب.
اون روز توي طبقه بالايي كتابخونه يه گوشه خيلي دنج توجهم به چند تا صندلي تحرير كوچولو افتاد كه يه جوري جدا از بقيه كنار هم بودن.من سعي مي كردم مستقيم نگاه نكنم كه باعث جلب توجه نشه.ولي يه صدايي شنيدم مثل اينكه يكي داره با كفشش مرتب به چيزي ميزنه.يواشکی از بين كتابا نگاه كردم.واي!يه دختر موبور خوشگل با هيكل خيلي قشنگ و سينه هاي كوچولواونجا نشسته بود يه نگاهي به پاهاش انداختم.پاهاش !به نظر ميومد يه جوراب ساقه بلند نازك پاشه و كفش بنديش از نوك انگشتاي پای راستش آويزون بود.
اونجاهمراه يه دخترخانم ديگه نشسته بود وداشتن راجع به كالج حرف مي زدن.
-بعد از اون تور بلند تابستوني فكر كردم ديگه يه مدت كار بزرگ ورندارم وبيشتر به كلاسا برسم.مي گم كالج درست مث يه كنسرت مي مونه كه پره از دختراي نوجوون!
- اينو تومي گي بريت!
تور؟بريت؟من نمي تونستم باور كنم اما چند لحظه بعد اون يه خورده بيشتر برگشت و من تونستم از روي كارت معرفي روي سينه ش مطمئن بشم.آره!اون بريتني اسپيرز بود!من يه جند لحظه مات موندم بعد سعي كردم دوربين ويديويي دستيمو كه هميشه همراهم بود وردارم و اين لحظات بياد موندني رو كه تو خوابم نمي ديدم ضبط كنم.
-خب بريت! تنهات مي ذارم كه راحت بتوني مطالعه كني! فكر مي كني چقدر طول بكشه؟
-نمي دونم يه جيزي حدود يه ساعت حداقل.
يه ساعت با بريتني اسپيرز!آروم دوربينو درآوردم و رومو برگردوندم تا دختره بره بعد دوربينو گذاشتم بين كتابا و شروع به فيلم گرفتن كردم .مخصوصن روي لنگهاي قشنگش زوم مي كردم.
اون راحت نشسته بود و داشت كتاب مي خوند.انگشتاي پاي راستشو هي خم و راست مي كرد طوري كه من تونستم ببينم كه جوراب زير انگشتاي پاش يه خورده سياه شده.يهو پاي راستشو تو كفش كرد و جفت پاهاشو كشيد و گذاشت زمين.من يه چند لحظه نگا كردم ببينم چيكار مي كنه.خبري نشد.ديگه داشتم نااميد مي شدم كه ديدم پاي چپشو گذاشت رو ساق پاي راستش و فشار داد .مي دونستم الان كفشش از پاش در مياد.منتها واسه من انگار چند ساعت طول كشيد.اول پاشنه پاهاش بعد به آرومي كل پاش آخرسرهم انگشتاي پاش در اومدن.كفشش افتادروی زمين و اين يه فرصت باورنكردني واسه من بود كه از كف پاش يه تصوير نزديك بگيرم.اون وقت با انگشتاي پاش كه تو جوراب بودن شروع كردبه بازي كردن با كفشش.بندشو لاي انگشتاي پاش ميگرفت بلند مي كرد و دوباره ول مي كرد كه كفش دوباره مي افتاد روي زمين.بعد از چند دقيقه كفش راستشو هم با كمك پاي چپش درآورد.بعد شروع كرد به ماليدن انگشتاش به هم.
يه ساعتي همينطوري گذشت و من حسابي فيلم گرفتم.ميدونستم ديگه نزديكه كه بريتنی بره.واسه همين دوربينو خاموش كردم و گذاشتم تو كيفم و خواستم يواش كه جلب توجه نكنه برم.
-برگرد سر جات!
بريتني بود!
-حواسم بهت بود.
اون به من گفت كه دراز بكشم زير صندلي طوري كه سرم بيرون باشه بعد گفت:
-پاهاي من بخاطر اجرايي كه چند ساعت پيش داشتم گرم و عرقی هستن.من اونارو روي تمام بدنو صورتت مي مالم چون آدمايي مث تو كه اين حسو دارن براي جامعه مفيد نيستن مگه اينكه در خدمت افراد مشهوري مث من باشن.زير پاهاي من!
بعد پاهاي عرقيشو روي صورتم و بدنم ماليد طوري كه از شدت بوكردن پاهاش نفسم در نمي اومد و بوي پاش تمام وجودمو پر كرده بود.بعد از كتابخونه به طبقه هاي بالاتر رفتيم كه خوابگاهشون بود و منو به سوييت خودش برد.اونجا منو مجبوركرد كه كف سرويس حموم-توالتشوو كف آشپزخونه شو بليسم و تميز كنم.اونوقت يه چيزي مث قلاده انداخت گردنم و با تمام هيكل روي صورتم ايستاد و صورتمو با پاهاش فشار داد.من زيرپاهاش بودم و پاهاشو دايم مي بوسيدم.اونوقت يه شلاق آورد و يه خورده شلاقم زد كه وادارم كنه بهتر پاهاشو بليسم .وقتي اين كارو كردم دوباره تموم هيكل روي صورتم ايستاد.بعدش پايه ميز بزرگ توي اتاقشو گذاشت روي آلتم و دوباره اومد رو صورتم ايستاد.
-خوبه.تو بدرد خدمت به پاهاي من مي خوري.آدمي مث تو بايد هميشه زير پاهاي من باشه.من يه ملكه پاپ هستم و تو هيچي نيستي.فقط به درد اين مي خوري كه به پاهاي منو تميز كني و بهشون خدمت كني.ازالان تو جزو دارايي هاي من هستي بدبخت.تو واسه اين به دنيا اومدي كه عرق و خاك پاي منو بليسي.از اين به بعد من هميشه پاهاموبا صورت تو تميز مي كنم. صورتت بايد طوري زيرپاي من باشه كه ديده نشه

خوبی

  
 
سلام به شما برده هاي پادوست!من چيزي دارم كه شما عاشقشين !بذارين خودمو واستون معرفي كنم .من لوسي هستم و دوس دارم كه به مردا تسلط پيدا كنم.اصلن فكركنم بهتره يكي از خاطراتم واستون بگم.ببينين با اين پسره چيكار كردم.بيچاره روبابي رحمي آلت دست خودم كردم.واسه اينكه اونو فدايي خودم كنم احتياج به چيزايي مث صندلهاي بندي يا كفشاي پاشنه بلند نداشتم.من و اون توي يه كشتي كار مي كرديم. من اونو تو مهموني شب قبل از حركت كشتي ديدم.اون تازه استخدام شده بود.پسر خوشگلي بود .من ديدم بعضي وقتا به پاهاي زنا و دخترا و به پاهاي خودم نگاه ميكنه.منم كه خودم اينكاره بودم حس كردم كه…….يكم طول كشيد تا مخشو تونستم بزنم!بعد يه خورده بهش راه دادم كه با هم حال كنيم كه ديگه به كلي كله پا شد و فكر كرد مي تونيم توي طول سفر باهم رابطه داشته باشيم.
يه ماه يا يه خورده بيشتر بود حركت كرده بوديم.توي اين مدت من هي يه جورايي اونو سر مي دووندم.تااينكه اون شب تونستم اين بچه خوشگلو به دام بندازم.توي اين يه ماه كه رو دريا بوديم به خاطرتكون تكون خوردن و كاراي روزمره پاهام كلي خسته شده بودن.يادمه اون شب يه مهموني تو كشتي بود همه رفته بودن سالن مخصوص مراسم. من فهميدم كه الان وقت شكاره!پاهام يه خورده كثيف بودن و البته هنوز تو چكمه.بعدازيه ساعت تصميممو گرفتم و اونو كشوندم به يه حموم تو طبقه هاي بالايي كشتي.
توي حموم يه قاليچه پادري پهن بود يه سكو هم اونجا بود.درو از پشت قفل كردم.بهش نگاه كردم.بيچاره مست مشروب خورده ،بدجوري هم عاشق من بود.روي سكوي حموم نشستم و بهش زل زدم .اينقدر كه احساس كلافگي كرد.
-لوسي من مطمئن نيستم بخوام اينجا باشم.
ديدين آدماي مست نمي تونن خودشونو كنترل كنن؟اون يهو حرفشو قطع كرد و زل زد به چكمه هاي من كه عمدن تكون تكونشون مي دادم كه توجهشو جلب كنه
-من…من نبودم كه………من………
-خفه شو پاپرست بيچاره.زانوبزن!
خوب.يه حال واقعي!مي تونستم اونو وادار به هركاري كه دوس دارم بكنم. بي هيچ محدوديتي!اون هنوززل زده بود و ساكت بود.فكرنكنم بشه زياد سرزنشش كرد.
-بهت گفتم زانو بزن بچه …!
بالاخره زانو زدو چهار دست و پا اومد پيش من و به حرف اومد:
-من دوس دارم خدمتكار تو باشم.
-خب جيمز.پس فكر كنم مي دوني كه من تورو تصاحب كردم و تو بازيچه من هستي.نيستي؟
خيلي راحت گفت:
-آره .آره لوسي!
-تو حق نداري منو لوسي صدا كني.تو برده كم ارزش!منو ميسترس صدا مي زني.وگرنه اول بهت صدمه مي زنم .دوم به همه جريانو مي گم و سوم ديگه هيچوقت منو نمي بيني.
هيچ نافرماني نكرد.حالا مي تونستم مجبورش كنم كه وسط شهر به پام بيفته و انگشتاي پامو مك بزنه!
-بله ميسترس!متشكرم ميسترس!
اونوقت موهاشو تو دست گرفتم .پاشنه كفشمو گذاشتم رو لپش و فشار دادم.
-سگ خوبي باش و كفشاي منو دربيار!
چه حالي كردم وقتي اطاعت كرد.وقتي داشت كفشاي منو از پهاي خسته و عرقيم در مياورد قيافش خيلي جالبب ود.
-دراز بكش برده.مي خوام از صورت بي ارزشت به عنوان زيرپايي استفاده كنم.بعد اونوقت فكر كنم كه ديكه باهات چيكار كنم.
مث يه برده مطيع زود خوابيد و من پاهاي توي جورابمو روي صورتش گذاشتم .طوري كه انگشتاي خيس از عرق پاهام روي لب بالاييش بود.
-بگو پاهام چجورين نوكر؟
-اونا خوشبوترين چيزي هستن كه تو زندگيم بو كردم.ميسترس.
خوشم اومد!واسه جايزه پامو يه خورده تو صورتش ماليدم و سعي كردم از اين خفتي كه بهش دادم خنده م نگيره.
-دوباره روي زانوهات!”جوراب بو كن”بي ارزش!
بلند شد.با صورت قرمز دوباره جلوي پام زانو زد
-توبرده بي ارزش من هستي.اينطور نيست؟
-بله ميسترس
-حالا جورابامو در بيار و پاهامو مث يه سگ زبون دراز زشت ليس بزن.
نمي خواستم اينقدر تند بگم ولي به زبونم اومد!اون اما ،با يه دقت و حالت عاشقانه جورابامو درآورد،قبل از اينكه اونا رو كنار بذاره هركدومو حسابي بو كرد .پاي راستمو آورد بالا و انگشتاشو دونه به دونه بوسيد.بعد كف پامو.بعد تمام روي پامو.اونوقت تازه شروع كرد به ليسيدن پام.از پاشنه تا نوك انگشتا و عرق اونهاو خاك و كثيفي و كركهاي مال جورابو كه به پاهام چسبيده بودن از پاهام ليسيد و قورت داد.به نظر خيلي خوشحال ميومد.خيلي هم مطيع و اسير!درست همونجوري كه من دوس دارم.پامو ماليدم توي صورتش وصورتشو با آب دهن خودش خيس كردم
-حالا انگشتاي پامو مك بزن برده!
اون انگشتاي پامو عاشقانه مك ميزد .ربونشو تو همون حال دور انگشتاي پام مي چرخوند كه چيزي دور و بر انگشتاي پام باقي نمونده باشه!نمي دونين جقدر لذت بخشه كه پاهاي آدم ليسيده بشه و انگشتاشون مكيده بشه.يه حس وصف نشدني به آدم دست مي ده!يه مدت همين جوري گذشت و اون همونجور مشغول بود كه يه لگد آروم به سرش زدم يعني بسه ديگه برو سراغ اون پا!وپاي راستمو گذاشتم روي شونه ش تا خشك بشه.وقتي كارش تموم شد من كه كلي حس قدرت بهم دست داده بود.پاهامو دراز كردم و اون چكمه هارو دوباره كرد پام.
-تو برده نسبتن خوبي هستي جيمز.منم صاحب توام .اگه خيلي خوش شانس باشي بازم ميذارم بهم خدمت كني.جورابامو مي توني واسه خودت برداري!
اونوقت اونو درحالي كه جورابام تودستش بود ول كردم ورفتم مهموني.جيمز هنوزم يكي از برده هاي خوب منه و الان كه دارم اين چيزا رو مي نويسم واسه اينه كه پاهام روي صورتشه و داره بهشون خدمت مي كنه

سارا

 
بعد ازچند وقت كه دنبال كار مي گشتم،اين اولين كاري بود كه گيرم اومده بود.حقوقش زياد نبود ولي چون زني كه منو استخدام كرده بود زيبا وخيلي باابهت بود،نتونستم صرف نظر كنم.از من سوالاتي پرسيد كه برام عجيب بود.و شبيه سوالاي روان شناسي بود!. حالا طبق قرار به دفترش اومدم.نمي دونم چرا يه جورايي ته دلم خالي مي شد.در زدم 3 ثانيه بعد صداي گرمش يخمو آب كرد:
-سلام خانم…….
-به من بگو خانم سارا.
اين جمله رو محكم گفت و در حقيقت بهم امر كرد.
-چشم خانم سارا.
-خب نيك ،توكه مشكلي براي…….
-ولي خانم .من هنوز نمي دونم كارم چيه!
-توبراي من كارمي كني .چه فرقي مي كنه ؟ها؟
اين جمله رو با يه لبخند شيطنت آميز تحويلم داد و همزمان پاهاشو كه فكركنم روي هم گذاشته بود دراز كرد و من تونستم پاهاشو كه توي صندلهاي همرنگ لباسش بودن ببينم.اون جوراباي سياهي به پاداشت .من تاحالا پايي به اين زيبايي نديده بودم.ناگهان متوجه شدم كه نگاهم به پاهاش توجهشو جلب كرد.خيلي ترسيدم كه ناراحت بشه.ولي بازم يه لبخند معني دار تحويلم داد.تو همون لحظه ازپشت ميز بلند شد و شروع كرد به راه رفتن دور اتاق.
-من تورو واسه كاراي شخصيم استخدام كردم.توبايد نوكر من باشي!
از اين كلمه خيلي جا خوردم.من هميشه آرزوداشتم برده يه خانم مث سارا باشم.مث اينكه روياهام داشت به واقعيت تبديل مي شد ولي منظورش از نوكر دقيقن چي بود؟
-خب پسر خوب.قبول مي كني؟
تو يه لحظه به خودم جرات دادم و گفتم:
-باشه.قبول مي كنم سرورم!
خودم باورم نمي شد كه اونو سرور خطاب كردم.آخه اينقدر تو روياهام برده شده بودم كه فكر كردم اون واقعن ميسترس منه.
منتظر عكس العملش شدم .خنده اي تحقيرآميز و در عين حال شيرين سرداد:
-خب حالا به تو مي گم وظيفت چيه .از اين به بعد برده پاهاي من هستي و به اونا خدمت مي كني و اونارو مي پرستي.هر حرفي كه من يعني صاحب تو مي زنم براي تو يه دستوره .اگه نمي خواي راحتو بكش و برو. برده من!
قند تو دلم آب شد.نزديك بود از خوشحالي گريه كنم.درست مث روياهام كه حالا ديگه واقعي بودن به پاي سرورم افتادم و شروع به بوسيدن زمين كردم:
-خواهش مي كنم سرورم.منوبه بردگي قبول كنين.من عاشق پاهاي شماهستم و اونا رو مي پرستم.
-تو از الان برده پاهاي مني و من فقط به اين اسم صدات مي كنم .توحق نداري جلوي من بايستي و اگه اشتباه بكني طوري تنبيهت مي كنم كه زاربزني.
سرورم دقيقن جوري بود كه من هميشه آرزو مي كردم.ديگه داشت آب از دهنم راه مي افتاد.سرمو بردم طرف صندلهاش تا اونارو بليسم كه ناگهان دست قدرتمندي موهامو گرفت و بلندم كرد ودر حالي كه سرشو به صورتم نزديك كرده بود نگاه خشمگيني به من انداخت و كشيده اي به صورتم زد كه منو يه كمي به هوش آورد
-مگه بهت نگفتم تا دستورندادم كاري نكن برده!
حالا براي تنبيه به توالت مي ريم.و تو بايد كف اونجا رو با زبونت برق بندازي.يادت نره اگه اشتباه كني با شلاق كبودت مي كنم.
يهو موهامو ول كردن و با دست ديگه شون طوري سرمو به عقب هل دادن كه با كمر محكم به زمين خوردم.بعد رفتن و از توي كشو يه قلاده سگ و يه شلاق مخصوص درآوردن و به طرفم اومدن.من هنوز روي زمين دراز كشيده بودم.پاشنه صندلشونو تا ته كردن تو دهنم .وري كه گلوم درد گرفت و خراشيده شد.من با تمام وجود پاشنه شونو مي ليسيدم.در همين حال ايشون لختم كردن و قلاده رو به گردنم انداختن. بعد پاشنه شونو از دهنم بيرون آوردم من محكم پاشنه شونو تو دهنم فشار دادم و ميسترس سارا يه كشيده محكم بهم زدن .آخ كه چه لذتي داشت!
-پاشو برده من بايد كارتو شروع كني .
قلادمو به دستش گرفت و منو به طرف دستشويي برد.
-اگه كارتو خوب انجام بدي امروز بهت اجازه مي دم كه زير پام بخوابي و پاهاي قشنگمو بو كني.
منم با تمام وجود مشغول ليسيدن كف دسشويي شدم و خنده هاي سرورم بدجوري تحريكم مي كرد

جانل

الهه من ،جانل .خاطره زيبايي روكه از اولين برخوردم با شما داشتم واستون مي نويسم.خارات ديگه اي هم دارم كه منتظر اجازه شما هستم تا براي شما بفرستم .

من هنوز توي روياهام اولين باري كه شماروملاقات كردم به ياد ميارم.من درمقابل الهه سياه پوستم به زانو افتاده بودم. شماآروم به سمت من قدم برداشتين و اجازه دادين كه بدن و صورت زيباي شماروببينم.شما دستوردادين:

-لباساي منو در بيار.

من اونا رو درآوردم و دوباره به زانو افتادم.

-پاي منو ببوس برده

من خم شدم و انگشتاي پاي چپ شما رو با احترام بوسيدم.شما برگشتين و شروع به قدم زدن كردين.

-سينه خيز بيا برده !سينه خيز بيا دنبال من!

من سينه خيز اومدم دنبال شما كه بردگي خودمو به شما نشون بدم.يهو شما ايستادين و من شنيدم يه كشو بازشد.اونوقت يه قلاده سگ بين صورت من و دامن شما به زمين افتاد.

-روي زانوهات برده!

ومن بلند شدم و زانوزدم و با پرستش نگاه كردم.

-من توروبه بندمي كشم،شكنجه مي كنم،روي توتف مي كنم،روت ادرار مي كنم و تو منو از اين به بعد مي پرستي و اين مذهب توئه،اگه اينو مي خواي قلاده رو بنداز گردنت سفيدپوست!

من به سرعت قلاده رو انداختم گردنم .شمايه بندبه دست من دادين و گفتين اين بندو بنداز به قلاده ات وبه من التماس كن كه اجازه بدم برده من باشي.من بندو به قلادم انداختم و رومو بالا كردم و شروع كردم به التماس:

-خواهش مي كنم الهه .خواهش مي كنم منو به عنوان برده سياه پوست خودتون بپذيرين.لطفن منو به بند بكشين!لطفن منوتصاحب كنين!من شما رو مي پرستم.

شما به سردي و بي تفاوت به پايين پاتون نگاه ميكردن كه چجوري يه مرد سفيدپوست ديگه داره عاجزانه التماس مي كنه كه برده شما بشه!شما بندوقلادمو كشيدين:

-دنبال من بيا برده!تو اول بايد چند تا امتحان پس بدي

شما به آرومي قدم برمي داشتين و من چهاردست و پا دنبال شما مي اومدم و چشماي من با ستايش به باسن شما دوخته شده بود.آه من حاضربودم هركاريبكنم كه بتونم باسن شما رو ببوسم و ليس بزنم.شما منو به اتاقي بردين كه پرازآثاري يود كه از شكنجه و خواركردن برده هاي قبلي به جامونده بودن و عكسهايي از برده هايشما دروضعيت هاي مختلف پرستش به ديوار آويزون بود.شما

به يه ميز كوتاه اشاره كردين:

-آلت سفيدتو بذار رو اين ميز برده!

من به سرعت اطاعت كردم .شما با غرور به سمت من قدم برداشتين و يكي از پاهاتونو بلند كردين وپاشنه شو گذاشتين روي آلت راست شده من و فشار دادين.درد شديدي تموم وجودمو پركرد.ولي صدام در نيومد.

-آيا داشتن من به اين درد كشيدن مي ارزه برده؟

من در حالي كه از درد مي لرزيدم ،گفتم:

-داشتن شما به هراندازه درد مي ارزه واينقدر به شمانزديك بودن مث بهشته . من مي فهمم چقدر خوشبختم!

-توبيشتر از اينا عذاب مي بيني برده!من توروتصاحب كردم.اگه برده خوبي باشي من بهت جايزه ميدم:شربت طلايي باارزش من!

لحن شما پرازغرور و خودپرستي بود .ولي فقط منو وادار مي كرد كه شما رو بيشتر بپرستم.

-آخ سرور من!چقدر بايد انتظار بكشم كه مزه شربت طلايي شما رو بچشم؟من حاضرم هر كاري واسه كسب اجازه بكنم.

سرم بالا بود و شما رو نگاه مي كردم كه هنوز داشتين آلت باد كرده منو لگدمال مي كردين.زيبايي مسخ كننده شما!و رفتار مغرورتون منو مث برده هاي قبليتون به يه برده بيچاره در مقابل شما تبديل مي كرد.شما پاتونو به زمين ذاشتين و به يه صليب چوبي اشاره كردين :

-حالا برو اونجا وبايست و دستاتو باز كن .مي خوام هيكل سفيدتو شلاق بزنم و ببينم چجوري بردگي تو نشون مي دي.

بي هيچ شكي من مي خواستم به خاطرشما هر چي كه بشه رنج تحمل كنم .چون خوشحال بودم كه انتخاب شما از بين بردگان سفيد هستم.شما شلاقو برداشتين و به سمت من اومدين.لبخند كم رنگي توي صورت جذاب شما ديده مي شد.مث اينكه از قدرتتون درمقابل برده جديد لذت مي بردين.دست شما با شلاق بال رفت و شلاق روي سينه من پايين اومد.درد شديدي دوباره همه بدنمو گرفت اما هنوزم احساس خوشحالي مي كردم.ذهنم از پرستش شما پرشده بود.

-اين تازه شروع شكنجهو تحقير تو به عنوان برده منه .اينم بدون كه پاداش نهايي تو اينه كه مي توني مزه شربت طلايي و غذاي قهوه اي خوشمزه منو بچشي.من بيشتر از اينا واستون مينويسم مگه اينكه شما دستور بدين كافيه.



دختر های ايرانی

يه روز گرم تابستون داشتم تو خيابون راه می رفتم که يهو چشمم بهشون افتاد دو تا دختر زيبا با پای بی جوراب که توی کفش پاشنه بلند نوک تيز زيبا تر جلوه می کرد.

مانتوی کوتاهشون که ران های اونها رو که توی شلوار جين مشکی زيبايی فوق العاده ای داشتنندرو کاملا استثنايی کرده بود و داشت ديوونه ام می کرد.

جرات اين رو که سرم رو از پاهای زيباشون بردارم نداشتم . کم کم غرق در افکارم شدم..............

جلو رفتم در حالی که از شدت ترس جرات صحبت نداشتم سلام کردم . هر دو ايستادند. نگاهی به من انداختند اما من جرات نگاه کردن نداشتم .گفتم ميشه من بردتون باشم؟

خنده ای تحقير آميز جواب سوالم بود . يکی شون( که من اسمش رو ميسترس نرگس می ذارم ) گفت زانو بزن و التماس کن شايد دلم رحم بياد و بزارم کف کفشمو ليس بزنی ...

زانو زدم و شروع به التماس کردم:

خواهش می کنم ارباب التماس می کنم . تو را به معبودتون من رو به بردگی قبول کنيد . به پاتون می افتم ، من رو از خودتون نرونيد . هر کاری که بگيد انجام می دهم فقط من رو به بردگی قبول کنيد....

حالا نوبت خنده ی اون يکی بود.(ميسترس ناهيد ). بعد با صدايی که سر شار از تحقير بود گفت من دوست دارم يه سگ داشته باشم اگه می خوای چرک کف پا مو بليسی شروع به واق واق کن.........

من به دستور ميسترس ناهيد شروع به پارس کردم .خنده ی سرمست غرور دو ميسترس بلند شد.

ميسترس نرگس گفت :خوبه حالا دنبال ما راه بيفت و جای پای ما رو ببوس تا به خونه برسيم.

من در حالی که چهار دست و پا نشسته بودم با هر قدمی که اربابانم بر می داشتنند دو بار زمينی که جای پای دو ميسترس بود می بوسيدم ........

نزديک يکساعت بود که ما راه می رفتيم و من بدون لحظه ای توقف به بوسيدن جای پا ها ادامه می دادم.ديگه رمقی برايم نمانده بود. اما مجبور بودم به بوسيدن ادامه دهم.

تا بالاخره به منزل دو ميسترس رسيديم . من همان طور چهار دست و پا وارد منزل شدم.

ناگهان ميترس ناهيد لگد محکمی به صورتم زد طوری که چشمهايم سياهی رفت و ديگه چيزی نديدم.

- کی به تو اجازه داده وارد خونه شی حيوونه کثيف . زود برو پشت در لباس هاتو در ار لخت شو و برو تو حموم کارگر و توی وان دمر بخواب . سرتو بچسبون به کف وان و بالا نيار تا ما بيايم و من هم اطاعت کردم.......

نمی دونم چند ساعت همون طور بودم اما گردنم از شدت درد تير می کشيد.......

تا بالاخره دو ميسترس توانمند تشريف اوردند.......

ميسترس ناهيد گفت : فکر می کنم که اين حيوون رو بايد تو آب جوش انداخت تا تميز شه.

ميسترس نرگس گفت :نه من فکر می کنم بايد با آب سرد تميزش کنيم.......

اين طوری بود که ناگهان آب جوش روی تنم سرازير شد . از شدت داغی به خودم می پيچيدم که ناگهان آب سرد اونچنان به پوست تنم خورد که انگار دارن پوستم رو ميکنند.

بعد از چند بار تکرار شدن اين کار بالا خره ميسترس های برزگوار راضی شدند که من تميز شده ام . حالا تازه اجازه پيدا کردم که سرم رو از وان خارج کنم و به ميسترس ناهيد و ميسترس نرگس نگاه کنم.

ميسترس نرگس کاملا برهنه بود .فقط يه شنل مشکی طوری و يه جفت کفش رو باز با پاشنه ده سانتی پوشيده بود و به ناخن های پاشم لاک قرمز زده بود .

آخ که آرزوم بود ازم بخواد ناخن های پاشو مک بزنم.......

اما ميسترس ناهيد يه لباس چرمی مشکی پوشيده بود . با پوتين های پاشنه دار در حالی که يه شلاق دستش گرفته بود به من اشاره کرد و گفت .......

زود برو توی اتاق و آماده شو می خوام شلاقت بزنم.........

جرات نکردم بپرسم برای چی اما سريع به اتاق رفتم و روی ميزی که اونجا قرار داشت دراز کشيدم.

ميسترس نرگس به سمتم اومد صندليی جلو گذاشت و گفت.......

دوست دارم مو قع شلاق خوردن توی چشمای من نگاه کنی.......

و مو هام رو چنگ زد و توی چشمام زل زد ، طاقت نداشتم که توی چشماش نگاه کنم مثل يه کرم که تو دست يه آدم قوی گرفته باشه.......

ميسترس ناهيد بالای سرم ايستاده بود . گفت : فکر کنم دوست داشته باشم براي دفعه اول بيست ضربه شلاق بزنم به اين سگ بی ارزش و بعد به من گفت بشمار!

ويييييپ.........

يک!

وييييييیپ

دو!

ويييييیپ

سه!

نگاه تحقيز آميز ميسترس نرگس که تو چشمام نگاه می کرد بيشتر احساس بردگی رو تو من القا می کرد ،احساس اينکه من در مقابل قدرت و شکوه ميسترس ها هيچ چيزی نيستم و بردگی بزرگ ترين افتخار برای منه من يه حيوون نا چيزم در مقابل عظمت بی پايان اين دو ميسترس.....

شلاق ها ادامه داشت......

ويييييپ

نوزده!

وييييييپ

بيست !

وييييپ

....

انتظار شلاق بيست و يکم رو نداشتم .

ناگهان فرياد ميسترس ناهيد بلند شد و بشمار حيوون کثيف......

شلاق ها تا پنچاه ضربه رسيد . ديگه پشتم به جای سوزش درد می کرد .اما من جرات حرف زدن و ابراز درد نداشتم......

بالاخره بعد از شصت ضربه شلاق ميسترس ناهيد گفت :فعلا بسه!

بعد به سمت سرم اومد و موهام رو گرفت و با يه حرکت برم گردوند.........

تمام تنم تير کشيد آخه جای شلاق ها که زخم شده بود روی ميز قرار گرفته بود .........

اما کار ميسترس ها تازه شروع شده بود.......



ميزی که من روش بودم حدود يک متر ارتفاع داشت . به محض بر گشتنم ميسترس نرگس با طناب دست و پای من رو به چهار گوشه ی ميز بست .

حالا من شبيه حرف ايکس به ميز بسته شده بودم.

ميسترس ناهيد روی ميز اومد به عورتم که کاملا بی محافظ بود نگاه کرد . بعد پاشو گذاشت روش . و گفت اگه خوب آه و ناله کنی و دلم ه حالت بسوزه زياد شايد زود ولت کنم سگ بی ارزش و پاشو برد عقب و محکم زد به وسط پاهام......

دردی تمام تنم رو فرا گرفت . و آّ و ناله ی من بلند شد اما هر چی بيشتر ناله می کردم ضربات محکم تر می شد ديگه نايی برام نمونده بود ،ميسترس نرگس هم با قهقه هاش من رو بد جوری تحقير می کرد و البته تحريکم برای عجز و لابه هم بيشتر می شد:

سرورم ترو خدا بسمه . ترو به عظمتتون بسمه . خواهش می کنم .التماس می کنم ........

ميترس نرگس گفت:

خفه شو حيوون کثيف .تو تا وقتی اينجا هستی فقط حق داری پارس کنی،بس شروع کن شايد دلمون به رحم بياد برات....

من شروع به پارس کردم اما از شدت ضربات ديگه نفسم بالا نمی اومد .تقريبا ده دقيقه ضربات طول کشيد . پنج ذقيقه ميسترس ناهيد و پنج دقيقه ميسترس نرگس........

کم کمک واق واقم به زوزه تبديل شده بود از شدت درد....

بالاخره بعد از ده دقيقه ميسترس نرگس گفت . فکر می کنم که فعلا بی باشه . حالا وقت اونه که يکی از شيزين رين وظايفت رو انجا بدی ،و بعد با خنده گفت : تا حالا که داشتي فقط سرمون رو گرم می کردی.....

بعد دو پاش رو تو طرف صورتم گذاشت . شنلش رو در اورد و به حالت دو زانو روی صورتم نشست .طوری که معقد و فرجش در فاصله ی کمی از صورتم قرار دشت......

از ديدن اونها خيلی خوشحال بودم و وقتی ميسترس نرگس گفت : دهنتو باز کن !بيشتر خوشحال شدم ........

آره من توالت ميسترس هام شده بودم.......

اول ميسترس نرگس شروع به ادرار کرد.....

مايع گرمی دهنم رو پر کرد مزه يعجيبی داشت که آدم رو از خود بی خود می کرد و بوشم آدم رو ديوانه می کرد.........

از شدت لذت داشتم می مردم .نذاشتم حتی يه قطرشم به زمين بريزه......

همش رو خوردم .......

بعد هم شروع کردم به ليسيدن که قطره ای از اون مواد باقی نمونه.......

حالا نوبت ميسترس ناهيد بود.

تا حالا بدن برهنه ی ايشون رو نديده بودم . وای که چقدر زيبا بود.........

غرق در زيبايی بودم که ضربه ی شلاق من رو به خودم آورد......

دهنتو باز کن سگ کثيف.......

بعد از ادرار ميسترس ناهيد برگشت و مخرجش رو نزديکه دهنم کرد .....

ميسترس نرگس گفت:

خوب بجو ! دوست دارم قشنگ مزه شو تو دهنت حس کنی.......

هنوز جمله ی ميسترس نرگس تموم نشده بود که اولين تيکه ی مدفوع تو دهنم افتد............

برای من که لذتی از اين بالا تر وجود نداشت......

شروع کردم به جويدن ديگه نتونستم جلوی خودم رو بگيرم سرم رو جسبوندم به مخرج ميسترس ناهيد و با ولع تموم شروع به خوردن کردم . صدای خنده ی ميسترس نرگس من رو بيشتر تحريک می کرد.....( توصيه می کنم فقط وقتی خيلی حرفه ای شديد و به زير و بم اين کار آشنا شديد اين يه تيکه رو امتحان کنيد .)

بعد از خوردن معقد رو با زبونم پاک کردم و ميسترس ناهيد بلند شد و با چند ضربه ی ملايم شلاق به بدنم رضايتش رو اعلام کرد......

دسنت و پای من باز شد و من در زير يه کاناپه که تو اتاق نشيمن بود داراز کش قرار گرفتم.....

ميسترس ها تشريف آوردند و روی کانلپه نشستند يه فيلم زيبای فتيشيسمی هم تو ويديو گذاشتند و مشقول تماشا شدند . به منم دستور دادند که کفش هاشو نو بليسم.

ميسترس ناهيد گفت:اگه کارت خوب باشه بهت جايزه می دم.....

من با تمام وجودم مشقول ليسيدن کفش اربابام شدم .........

حدودا نيم ساعت با تمام توان به کارم ادامه دادم ...

و کاری کردم که کف کفش ها هم برق بيفته. نمی دونيد چه لذتی داره ليسيدن کف کفش يه ميسترس ،اينکه بدونی داری کثيفی های کفش سرورت رو با زبون تميز می کنی خيلی لذت بخشه.....

بعد از نيم ساعت .ميسترس ناهيد يه نگاه به کفشش انداخت و گفت: اوهوم ! خوبه سگ بی ارزش چون کارتو خوب انجام دادی از اين به بعد می تونی سگ خونگی ما بشی ......

حالا زود شرو کن به ليسيدن پاهامون .دوست دارم هيچ چرک و کثيف لای انگشتام و کف پام نمونه.....

زود باش!


من و افشين و دوستش

از بچگی احساس خاصی نسبت به پسرای هم سن و سال خودم داشتم..نمیدونم چرا ولی خیلی دوست داشتم بچزونمشون.حتی بعضی وقتها اگه از دستم بر میومد از کتک زدن و آزار جسمشون لذت میبردم.همش دنبال یه بهانه واسه آزارشون بودم ...حتی بعضی وقتها بدون هیچ دلیلی اینکارو میکردم.جالب اینه که این کارارو با پسرای خوشتیپ وبه قول معروف پسرایی که نسبت به بقیه سر بودن میکردم
سالها میگذشت و من بزرگتر میشدم و این احساس درونی من هم قوی و قویتر میشد.تا جایی که بدجوری بعضی وقتها حالم بد میشد.یادم نمیره وقتهایی که تو دانشگاه و خیابون پسرای مغرور و با کلاسی که کلی طرفدار داشتن رو میدیم و توی دلم آرزو میکردم که اونها رو جلوی خودم خوار و خفیف ببینم ..ولی خوب دوستایی که من داشتم همیشه حرف از دوست پسراشون و اینکه چطور با همدیگه معاشقه دارن میزدند و من اصلاً لذتی تو روابط سکسشون نمیدیدم..از طرفی همیشه این ترس تو وجودم بود که اگه احساساتم رو علنی کنم همه بگن تو روانی هستی یه مثلاً مشکل روحی داری.واسه این همیشه به خودم خلوت میکردم... وقتهایی که حالم بد میشد و احساس میکردم احتیاج به ارضا دارم به یاد پسرایی که ازشون خوشم یا هنرپیشه های معروف میومد چه کارا که نمیکردم...رو صورت چند تا از عروسکهای بزرگی که داشتم عکس صورت اونهارو میچسبوندم و تا جایی که میتونستم به خط کش چوبی میزدم رو بدنشون و با پاهام لگد میزدم رو صورتشون و کلی کار دیگه.
22 سالم شده بود و من هنوز حتی یکبار سکس رو اونجوری که بتونه ارضام کنه تجربه نکرده بودم.تا اینکه از اون محل رفتیم. توی آپارتمان محل جدیدمون محیط خیلی فرق داشت.پسرا و دخترا خیلی راحت توی حیاط پشتی با همدیگه بودن و بازی میکردن و میگفتن و میخندیدن وکسی هم بهشون کار نداشت.
بین اونها فقط من تنها بودم که البته منهم بیشتر اوقات خودمو با پاتریشیا(سگ من)سرگرم میکردم..ولی بعضی وقتها که میدیدم چطوری دخترها خودشون رو واسه پسرا لوس میکنن و پسرا هم نازشون رو میکشن واقعاً طاقتم توم میشد و خدا میدونه چند بار توی دلم آرزو میکردم که یه پسر به دست و پام بیفته تا حسابی حالشو سر جاش بیارم.اینم بگم من از لحظ ظاهری دختر خوشگلی هستم و به قول دوستام پسرکش و تا حالا نشده که بیرون برم و کلی و کشته و مرده واسم پیدا نشه.ولی خوب من دنبال کسی بودم که بتونه منو ارضا کنه
هنوز 1 ماه از اسبب کشی ما به اپارتمان جدید نگذشته بود که یه خونواده دیگه هم به اون آپارتمان اومدن .یه آقا و خانوم مسن که بیشتر روزها خونه نبودند و یه پسر جوون به اسم افشین
افشین یه پسر 26 ساله با قد بلند با اندامی ورزیده بود..که پوست سبزه و چشم وابروهای مشکی که داشت واقعاً از اون یه پسر دختر کش ساخته بود..البته هروقت که میدیدمش در حال صحبت کردن با موبایلش بود و از لحن حرف زدنش حدس زده بودم که به حد کافی دوست دختر داره و از ظاهرش استفاده کامل رو کرده
یه روز که طبق معمول تنها بودم به طور اتفاقی توی پارکینگ با پاتریشیا داشتم بازی میکردم که افشین با ماشینش اومد تو پارکینگ..نمیدونم چرا ولی احساس کردم که نباید منو ببنه،واسه همین خیلی زود پشت یکی از ماشینها قایم شدم.
افشین از ماشین پیاده شد و خیلی زود رفت طرف صندوق عقب ماشین..همنو لحظه در پشتی ماشین باز شد و یه دختر پیاده شد.
فضولیم گل کرده بود.خوب سوژه ای گیرم اومده بود.دختره جوون بود.حدس زدم باید هم سن و سال خودم باشه.
وقتی افشین از پشت ماشین اومد بیرون..توی دستش یه چیزایی شبیه لباس چرمی و یه چیزی که خیلی شبیه شلاق بود دیدم..خیلی تعجب کردم ولی اصلاً نمیتونستم حدس بزنم که چرا؟...
خلاصه جفتشون رفتن بالا و من هم پاتریشیا رو بردم تو حیاط و بیخیال ماجرا شدم.افشین و خانوادش طبقه اول بودن.بعضی وقتها که افشین در حالیکه لخت بود و آهنگ گوش میداد میشد به راختی از تو حیاط دیدش زد
داشتم به چیزایی که دیده بودم فکر میکردم که یه دفعه صدای داد افشین منو به خودم آورد.بلافاصله بالا رو دیدم..پرده ها رو کشیده بودند ولی یه چیزایی معلوم بود.از چیزاییکه میدیدم شاخ در آورده بودم..افشین لخت مادرزاد در حالیکه دو دستش رو با طناب به دو تا از ستونهای خونه بسته بوده وایستاده بود و اون دختره هم همون لباس چرم و چسبون عجیب رو پوشیده بود و با اون شلاق میزد به بدن لخت افشین..
لبس دخترها جوری بود که روی سینه هاش و جلوش یه حالت لختی داشت و کاملاً میشد دید.با هر ضربه ای که روی بدن افشین میزد افشین یه نعره میزد و داد میزد دوست دارم افسون .معذرت میخوام عزیزم.زود تمومش کن
یه احساس غجیی بهم دست داد.اگه افسون داشت افشین رو تنبیه میکرد پس اون لباسها چی بود.اگه قصدشون سکس بود پس چر اینجوری؟
حسابی گیج شده بودم.همونجوری زل زده بودم به پنجره و اونها رو دید میزدم.افسون با دستاش از موهای افشین گرفت و محکم اونو به سمت خودش کشید،زبونش رو آورد بیرون و صورت افشین رو لیس زد بعدش ندیدم چیکار کرد که یهو جیغ افشین رفت بالا...من واقعاً تحریک شده بودم..بعد از سالها چیزایی رو میدیدم که همیشه آرزو داشتم...باید هرجوری ممکن بود خودمو میرسوندم پیش اونها تا از نزدیک ببینمشون
نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم به واحد خودمون از بین لباسهام چسبونترین لباسی رو که داشتم رو تنم کردم البته زیرش هیچی نپوشیدم جوری که وقتی جلو آیینه وایستادم برجستگی نوک پستونهام و حتی لای پاهام به طور تحریک کننده ای مشحص بود. یه صندل قرمز پاشنه بلندم رو که نوک پاشنه هاش فلزی بود پام کردم و بعد یه آرایش مفصل و لاک زدن ناخنهای دست و پام رفتم پایین
بدون کوچیکترین وقت تلف کردنی زنگ خونشون رو زدم.ترس ورم داشته بود...اگه در رو باز نکنن چی؟اگه یکی منو توی اون وضع ببینه چیکار کنم؟
دلمو زدم به دریا و با صدای بلند داد زدم افشین خان؟....آقا افشین؟منم ساناز...میشه در رو باز کنین؟
یهو دیدم افسون دررو باز کرد...خشکم زد..تصور کنین یه دختر با اون لباسی که جاهای حساسش کاملا باز بوذ و اون شلاق تو دستش جلوتون ظاهر بشه..
افسون گفت بفرمایید ساناز خانوم؟ با صدای لرزون گفتم راستش من مهمونی دعوت دارم میخواستم ببینم اگه آقا افشین سی دی... دارن رو واسه چند ساعت به من قرض بدن.ولی ظاهراً مشغولین؟
نمیدونم این جمله آخر چی بود که از دهنم خارج شد.همین که اینو گفتم چشمای افسون یه برقی زد که یه ذره ترسوندم..بهم گفت افشین فعلاً داره لدت میبره؟ گفتم اِه اِه از شما؟
افسون خندسد و گفت نه از التفاتی که بهش میکنم.افسون دیگه نذاشت حرفی بزنم و دستم رو گرفت و برد تو خونه..در رو هو پشتم بست.
افشین همون وسط اتاق نشیمن مثل آدمهایی که محکوم به شلاق هستند و باید ضربدری وایستند و دستاشون رو به دو طرف مبندند وایستاده بود و در حالیکه داشت لبخند میزد از گوشه لبش خون میومد.بی اختیار رفتم جلوتر و یه چرخی دورش زدم.پشتش از ضربه های شلاق کاملاً سرخ شده بود
افسون اومد جلو و گفت خانوم خوشگله لطفاً بشین و ببین.بعد از اینکه کار من تموم شد اگه دوست داشتی تو هم میتونی بازی کنی
منم عین یه پچه حرف گوش کن نشستم رو یهکی از صندلیها ،جوری که دقیقاً جلو افشین بودم .افسون رفت پشت افشین و خودشو چسبوند به افشین بعد لباشو از پشت گذاشت رو گردن افشین و چندتا بوس کوچولو کرد بعد بازم با زبونش گردنش رو لیس زد و همونجایی رو که لیسیده بود گاز گرفت .افشین یه ناله خفیف کرد که نمیدونستم از دردِه یا از لذت.شاید هم از هر دوتاش
همنوجوری که افسون داشت گرذن افشین رو گاز میگرفت دستشو برد لای پای اون آلتش رو گرفت و محکم کشید به سمت عقب.این بار افشین دیگه واقعاً نعره زد و بلند گفت افسون جونم باور کن دوستت دارم. افسون هم گفت میدونم عزیزم فقط میخوام یه کم بیشتر مطمئن بشم.تحمل کن یه ذره دیگه مونده بعد من کارم باهات تموم میشه و میسپارمت به ساناز خانوم.
من یهو جا خوردم..راستش خوشم میومد یه کم هم من افشین رو زجر بدم..احساس میکردم با اینکار خیلی راحت میشم
افسون تقریباً تمام پشت افشین رو سرخ و کبود کرد..تا اونجایی هم که میشد با دستاش آلت افشین رو که خیلی هم کلفت بود از پشت میکشید به طرف خودش و محکم با دستش میچلوندش..افشین بعضی وقتها ختی تا مرحله گریه هم پیش میرفت و لی افسون نا میفهمید دست میکشید و و خودشو از پشت و جلو میمالوند به افشین ولی اصلاً نمیذاشت طفلکی افشین حتی یه لب بگیره به یه نفطه ای از بدنش رو ببوسه.تقریباً بعد از نیم ساعت افسون کارشو تموم کرد و در حالیکه خیلی خسته به نظر میرسید رو به من کرد و گفت حالا نوبت توست.جلوش مال تو.به پشتش کار نداشته باش به حد کافی از پشت حال کرده
منم دیگه اصلاً حال خودمو نمیفهمیدم فقط میخواستم تلافی این همه سال رو سر افشین بدبخت در بیارم
پا شدم رفتم جلوش وایستادم..با وجود اینکه خیلی خسته شده بود و نای حرف زدن نداشت ولی کیرش شق شق بود و منهم تازه کارمو میخواستم شروع کنم..
کارمو شروع کردو ولی اونجوری که خودم دوست داشتم..جلوش وایستادم .خیلی خودمو نزدیک کردم..طوری که گرمای نفساش وحس میکردم..میخواستم تا جایی که ممکنه تحریکش کنم و بعد هر بلایی که دلم میخواد سرش بیارم. واسه همین لبامو خیلی نزدیک لباش کردم.خیلی نزذیک..فکر کنم 1 سانتیمتر کمتر فاصله بود بین لبامون...خواست بیاد جلو و لبامو ببوسه که محکم با دستم کیرش رو بدجوری چلوندم .طفلث ازدرد چنان نعره ای زد که اصلاً یادش رفت چیکار میخواسنت بکنه..لذتی که توی اون لحظه بهم دست داد قابل وصف نیست..سرمو خم کردم و زبونمو روی بدن بینهایت موزونش چرخوندم و از نوک سینه هاش محکم گاز گرفتم..افشین دادش در اومد که سانر چیکار داری میکنی ؟یواش تر
یه ذره مردّد شدم ولی افسون کمکم کرد و گفت ساناز به حرفش گوش نکن...حقشه..هر کاری دلت میخواد بکن .من کاریش نداشتم تا تو راحت ازش لذت ببری ..منم با حرف افسون جون جراًتم بیشتر شد.
دستاشو باز کردم و خوبوندمش رو زمین..ایندفعه دستاشو از دو طرف وقتی خوابیده بود به پایین ستونها بستم و پاهاشو از هم باز کردم
حالا اون به کمر خوابیده بود و من ایتاده...پامو آروم بردم رو کیرش و با سر کفشم کیرش رو بلند کردم به ته کفشم چسبوندمش به شکمش
احساس کردم کیرش دوباره داره شق میشه..معلوم بود که از اینکار داره لذت میبره ،پس باید کاری میکردم که کوفتش بشه..پامو محکمتر فشار دادم جوری که کیرش تقریباً داشت زیر کفشم له میشد.آه و ناله اش بالا رفته بود.پامو مثل وقتی سیگارو با ته کفش خاموش میکنن چرخوندم رو کیرش و محکمتر فشارش دادم..ایندفعه بازم جیغ کشید و گفت افسون غلط کردم.افسون هم بلند خندید و گفت به من ربطی نداره الان زیر پاهای سانازی،به اون التماس کن.ولی افشین هیچی نگفت.تصمیم گرفتم بخاطر این غرور مسخره ش.تنبیهش کنم
پامو از رو کیرش برداشتم..یه نفس راحت کشید ولی بیچاره نمیدونست قراره چه بلایی سرش بیارم.
با دوتا پام رفتم بین پاهاش و وایستادم..پاهامو از هم باز کردم تا اونم مجبور شوه پاهاشو باز کنه..ولی اینکارو نکرد
بهش گفتم یالا پاهاتو باز کن. شاق رو زدم روسینه هاش..یهو پاهاشو تا جایی که میشد باز کرد..منم یه کم یشتر رفتم نزذیک کیرش..
چشمش همش به جلوی من بود..منم فهمیده بودم..دستموکشیدم روش و از رو لباسم کسمو مالوندم..چنان جوننننن گفت که کیف کردم..گفتم میخوای؟ گفت آره.میمرم براش ..گفتم میخوای بخوریش؟ گفت معلومه.و زبونش و آورد بیرون .
گفتم باشه ولی اول باد اینو بخوری،اینو گفتم و محکم با لگد کوبیدم لای پاش...نعره و جیغ و گریش بدجوری بلند شد..جوری که افسون ترسید و گفت سانار آرومتر. ولی من دیگه ول کن نبودم یادم نیست چند بار ،ولی لگد بود که میرفت لای پای افشین و منهم همش میگفتم کس منو میخوای؟باید بهاش رو بدی.اول باید لایق من بشی .با پاشنه صندلم که واقعاً تیز بود کیرشو فشار میدادم جوری که کیرش کبود شده بود ولی هنوزم شق بود..پس هنوز جا داشت
رفتم بالا سرش..داشت گریه میکرد..نشستم رو صورتش و لای پامو چسبوندم به صورتش و اینقدر فشار دادم که به سختس نفس بکشه به دستم هم کیرشو گرفته بودم و میمالوندم..دست و پا میزد..فکر کردم داره خفه میشه.بهش گفتم مگه نمیخواستیش..خوب بیا دیگه
همونجوری که صورتش لای پاهام بود و محکم به اینور و اونور تکونش می داد داشتم لذت میبردم..تندتر کیرشو میمالوندم اونم اون زیر یه چیزایی با صدای خفه میگفت و من افسوس میخوردم که کاشکی لباس افسون الات تن من بود
بلند شدم و به افسون اشاره کردم..صورت افشین بدجوری قرمز شده بود..ولی حالا نوبت افسون بود که حال کنه.
افشین دیگه داشت التماس میکرد که تروخدا بسه...تمومش کنید..از نگاههای افسون فهمیدم که بهتره تمومش کنیم
افسون کسش رو برد نزدیک دهن افشین و اونهم شروع کرد با زبونش کس افسون رو لیس زدن و اینبار چه آه و ناله ای که افسون نمیکرد..اینورم من با کیر افشین اینقدر ور رفتم که افشین صداش در اومد که دارم میام.دارم میام..افسون بلافاصله کاملاً نشست رو صورت افشین و منم کیرش رو چسبوندم به شکمس و نشستم روش..چند ثانیه بعد احساس کردم لای پاهام خیس شد و افسونم لرزش شدیدی کرد م ارضا شد...جالب بود ظاهراً هر سه تامون با هم ارضا شدیم
البته اون روز به خاطر شیطنت افشین خان من نتونستم مهمونی خیالیمو برم و وا

واسه همینم قراره بازم افشین رو تنبیه کنم


من و نيلو

سلام یادم میاد دقیقا 7 سالم بود.

یه خواهر 13 ساله داشتم، اون موقع من گهگاهی با نیلوفر که بازی میکردم به من میگفت تو حیوون من باش ، منم به اسم بازی قبول میکردم.

ن:تو سگ من باش (طنابی که با گره زدن روسریش درست میکرد) اینم قلادت.

م:نه نمی خوام

ن: ا ا ا ا بازیه دیگه ،ا صلا نمیخواد بازی کنیم برو

م:نه ، قبوله

خلاصه این گردن ما و ما میشدیم سگ!

ن: سگ خوبم پاهامو بو کن ف چسم بسته بگرد دنبال کفشم بو بکش

م:چشم

ماهم نه یه دفعه صد دفعه بو کردیم نوبت غذا که میشد یه تیکه نون زیر پاش میذاشت و میگفت

بو کن غذات رو پیدا کن به هزا ر زور که پیدا میشد نمیدادش میگفت با بوسیدن پام ازم تشکر کن.

ما می بوسیدیم واسه یه لقمه نون تو بازیمون البته من بازیگر خوبی بودم!!

به هزار کلک کار ما به لیس زدن پاهاش هم رسید .

تک تک انگشتاش رو مکیدم آخرش هم که کارش تموم شد گفت بقیه بازی یه روز دیگه،

گه گاهی میگفت بیا پامو بوس کن اگه مخالفت میکردم میگفت به همه میگم ولی اگع همیشه اینکار رو میکردم میگفت بین خودمون میمونه این کار به جایی کشید که ما خوشمون اومد .

تازه آغاز راه بود.

از مدرسه که میومد پاهاش رو لیس میزدم ،بو میکرئم و میبوسیدم تا مامان میامد خونه اینکار ادامش تو اطاق انجام میگرفت.

من طوری بودم که عاشق پاهاش شده بودم ، خانم انو که دید کتک زدن هاش شروع شد.

یه سیب که می خواستم بخورم تا به پاهاش سیاهش نمی کرد طعم سیب با پاهاش یکی نمی شد حق خوردنش رو نداشتم .

جوراب هاش رو هنوز میرم بو میکنم عاشق بوی پاهاشم.

وقتی خوابه پاهاش رو بو میکنم و می بوسم .

و این طور شد که من قربانی کیف و حال یه دختر جوان یا بهتره بگم نو جوون شدم.



ميسترس فرشته و بردش امير

سلام من فرشته (همسر )ارباب امیر هستم مدتی بود که می خواستم برای شما نامه بنویسم ولی بخاطر مشکلات تابحال موفق به این کار نشده بودم که سگ گوچولو ی من(امیر ) سایت شمارو به من معرفی کرد پس از خوندنش احساس لذتی به من دست داد وصف ناشدنی و زمانی که داستانه زندگی خودمو خوندم لحساس غرور به من دست داد اول خواستم که سگ گوچولومو هم توی این شادی سهیم کنم ولی بد امیر رو به خاطره این که بود اجازه من این کارو کرده بود بشدت تنبیه کردم چون اون برده منه و بدون اجازه من حتی نباید اب بخوره می خواهید بدونید که امیرو چه جوری تنبیه کردم ؟
وقتی که من داشتم سایتو می خوندم امیر زیره میز در زیر پاهام بود و داشت طبق معول همیشه مثل سگ باهامو لیس می زد.اخه من هر وقت که بخوام بردومو کمی ادب کنمتوی تابستون کفش ورزشی اون هم بدون جوراب استفاده میکنم وکلی بیاده روی میکنم تا حسابی پاهام عرق کنن وقتی که باهم به خونه بر می گردیم امیر باید 20 دقیقه زود تر از من به خونه بره تا خونه رو واسه امدنم اماده کنه
وقتی که من درخونه رو باز کنم اون باید مثل سگ پشت در خونه رو زمین درازکشیده باشه وتا وقتی که من وارد خونه میشم واسم پارس کنه وزوزه بکشه همین که اولین قدممو گذاشتم تو خونه سگ کوچولو می دونه که باید شروع کنه به لیسدن کفشام (اینرو هم بگم که من از بردم کاملا راضی هستم چون تمام دستورات منو مو به مو انجام میده و خیلی کم تو کارش اشتباه میکنه واسه همینه که بهش گفتم چه اشتباه بکنه چه نکنه هر روزباید کتک بخوره تایادش نره که واسه همیشه من سرورشم ) بعد از اینه کفشامو لیس میزنه کف کفشامو می ذارم رو صورتش و تا جاییه که زور دارم فشار میدم بعد اون باید با دندوناش بند کفشامو باز کنه و با کمال احترام پاهامو از کفش در بیاره بعد خرم میشه و من شلاقی رو که همیشه پشت در هست ورش می دارم و خر سواری می کنم
تو اطاق که رسیدیم اگر ازش ناراضی باشم باید با زبونش پاهامو اون قد لیس بزنه که تمام عرق وکثافتهای پاهای قشنگم تمیز بشن این کار معمولا 30دقیقه طول می کشه که اون هم به نظر من بستگی داره بعد از بوکردن ولیسیدن باهام نوبت شستن باهام میرسه سگ بی ارزش من باید پاهامو بشوره اون هم کاملا ملایم و اروم اگه کمی آب داغ باشه یا کمی سرد باشه مجبورش می کنم که سرشو بکنه تو اب و من پاهمو می ذارم رو سرش و فشار می دم تو اب تا حدی که دیگه نفسش تموم بشه و حباب اب قلب قلب بزنن بیرون و اون وقته که کلی حال میکنم و اون برده بی ارزش شروع می کنه به التماس که بانوی من رحم کن غلط کردم گه خوردم من سگ شمام و من میخندم و بعد همون ابو می ریزم روش و شروع می کنم به شلاق زدن نمی دونید چه لذتی داره وقتی که عاجزانه پاهامو می بوسه و تقاضای بخشش میکنه و در اون زمان تنها منم که تصمیم می گیرم و با لگدی به بصورتش اونو مورد محبت و کرم خودم قرار بدم یا باز به تنبیهش ادامه بدم حالا دیگه کار دارم باید برم وسریبه برده کوچیکم بزنم چون اراده کردم که امروز شکنجه اش کنم تا بعد